تبليغاتX
نوای دهکده

نوای دهکده

نبشته ها درد دلها شعر ها و...

... و سرانجام اعتراف؛ جنگ و صلح باکسی که نمی شناسیم!



 

مردم افغانستان خسته هستند و دیگر نمی‎توانند اشک تمساح حضرت عالی را تماشا کنند، دیگر تماشای اجساد سوخته کودکان بی گناهی که لبخند کودکانه برگوشه‎ی خون آلود لبان شان خشکیده است تحمل پذیر نیست، از یکسو پاسبانان حریم قدرت حضرت عالی برسر این مردم بمب می‎ریزند و از سوی دیگر برادران انتحاری شما تمام جهالت و توحش خود را برسر این مردم می‎ترکانند، تاکی شما از در زاری و گریه می‎خواهید برادران خودرا رام کنید و تاکی فرصت می‎دهی که این این برادرانت قتل عام کنند، فراموش نکنی که تو مالک تن‎های این مردم نیستی که بخواهی باخون این‏ها، هم معامله کنی؟

 

 

از زمانی که طرح گفتگو با طالبان مطرح شد نشان می‎داد که که دولت افغانستان ضعیف تر از آن است که بتواند در برابر چندنفر چریک طالب مقابله کند، این ضعف زمانی آشکارتر می‎شود که سردرگمی در سیاست‎ها، نسبت به این گروه، دولت را به اعتراف می‏کشاند؛ زیرا اعتراف، داییم درحالت‏های استثنایی و اکثرا ناپایدار صورت می‎گیرد.

گرچند مقام‎های امنیتی کشور، همواره افزاییش حمله‏های انتحاری از سوی طالبان را دلیل ضعف این گروه در مبارزه‏ی رویاروی عنوان کرده اند؛ ولی واقعیت دیگری که از موضعگیری‏های سیاسی دولت فهمیده می‏شود این است که طالبان با این حمله‏های سنجیده و دقیق خود دولت را با تمام دستگاه های امنیتی و اطلاعاتی آن به چالش می‎طلبد.

پس از کشته شدن ژنرال داوود داوود و شاه جهان نوری فرمانده پولیس ولایت تخار که همزمان بود با کشته شدن 14 غیر نظامی براثر بمباران هوایی نیروی ناتو در ولایت هلمند، حامد کرزی در یک نشست خبری به صراحت اعتراف کرد که او نیز نمی‏داند فعلا با چه کسی در جنگ است! این موضوع نشان می‎دهد که دولت مردان افغانستان هنوز نه دوست خودرا شناخته اند و نه دشمن خودرا؛ زیرا تازمانی که دشمن شناخته نشود دوست نیز شناخته نخواهد شد و چه بسا دشمن که در پوشش دوست قرار بگیرد.

موضوع دیگری که رییس جمهور در این نشست خبری به آن پرداخت، موضوع کشتار غیرنظامیان در حمله‎های نیروی ناتو بود، آقای کرزی به این نیرو اولتیماتوم داد که در صورت تکرار این نوع حمله‎ها، با آنان مانند یک اشغالگر برخورد خواهد شد، از سوی دیگر وی اظهار تاسف کرد، از اینکه یک دسته‏ی از طالبان سخنگو ندارند که از آن‎ها دفاع کند و هرکاری می‎شود به آنها نسبت داده می‏شود!

پرسشی که اینجا مطرح می‎شود، این است که این دولت به کدام سو می‎رود و آیا مردم حق دارند بدانند که به نام آنها چه کارهای می‎شود یانه؟

جناب آقای رییس جمهور دولتی که حضرت عالی بر کرسی ریاست آن لمیده اید آیا برساخته‏ی مبارزه‎های ضد طالبانی نیست؟ و آیا طالبان این تفکیکی را حضرت عالی دارید خود نیز دارند؟

همین برادران بی سخنگو و بی زبان شما که خیلی دل تان برای آنها می‏سوزد، آیا سیاست سرزمین سوخته را در این خاک تطبیق نکردند؟ چه کسی زمینه حضور جلادان پنجابی و عرب را در این سرزمین فراهم کرد؟

جناب رییس جمهور، در همین نشست خبری خود گفتند که عناصری می‏خواهند به کشته شدن چهره‎های نظامی و سیاسی این کشور رنگ قومی ببخشند؛ ولی ایشان فراموش کرده اند که همین بردران بی نام و نشان او بود که این تخم فاسد را در این کشور کاشت، مگر در کدام مقطع تاریخ افغانستان ملاحظه‎ها و شکاف‎های قومی و زبانی به پیمانه‎ی دوران امارت برادران رییس جمهور، شدید بوده است؟

حقیقت این هست که آقای کرزی و حلقه‎ی دوروبر شان به خوبی می‎دانند که پاسخی برای ملت افغانستان ندارند، از همین رو ایشان به صراحت اعتراف کردند که نمی‏داند با کی در جنگ است! ولی باید ایشان بگویند که وقتی نمی‎فهمند که با چی کسی می‎جنگند پس از کجا می‎فهمند که با چی کسی در صلح هستند؟

حقیقت این هست جناب رییس! که شما در پی کسانی افتاده اید که آنها غیر از خود هیچ کس دیگری را نمی‎خواهند، مگرنه این است که این نیروهای که شما عنقریب اشغالگرشان می‏خوانید به پاسبانی حرم شما آمده اند؛ تا نگذارند برادران شما یکبار دیگر در این خراب آباد مشق خون براه بیندازند، پس این ناله‏ها و گریه‎های شما از روی چی هست؟ چرا به جای اینکه اشک تمساح می‎ریزی و برای دشمنان مردم افغانستان فرصت قتل عام می‎دهی اجازه نمی‎دهی که این دشمنان مردم که به قصد نابودی مردم آمده اند خودشان نابود شوند؟

این ادبیاتی که جناب شما به کار می‎برید و بعد از طالب یک پسوند "افغانی" یا "پاکستانی" می‏افزایید نمایانگر ضعف در خرد سیاسی شما است، طالب پیش از اینکه پاکستانی یا افغانی باشد، شاخه‎ی نظامی القاعده در افغانستان و پاکستان است که علیه تمام مظاهر انسانی می‏جنگد.

سیاست‏های کش وقوس‎دار شما، در این چندسال باعث شده است که این گروه هرروز بیشتر از گذشته خودرا در عرصه‏ی دشمنی با مردم افغانستان نشان دهد، اگر شما فرصت نمی‎دادید و اگر شما هم همانگونه که آنها در تلاش نابودی مردم افغانستان است کمی از حمایت‎های خود می‎کاستید اکنون این برادرانت تا بیخ گوشت نمی رسیدند و از برکت حضور شان هرروز کودکان معصوم این سرزمین نابود نمی‏شدند، یکبار هم که شده صادقانه تر بگو عامل اصلی کشتار غیر نظامیان در افغانستان چه کسی است؟

مردم افغانستان خسته هستند و دیگر نمی‎توانند اشک تمساح حضرت عالی را تماشا کنند، دیگر تماشای اجساد سوخته کودکان بی گناهی که لبخند کودکانه برگوشه‎ی خون آلود لبان شان خشکیده است تحمل پذیر نیست، از یکسو پاسبانان حریم قدرت حضرت عالی برسر این مردم بمب می‎ریزند و از سوی دیگر برادران انتحاری شما تمام جهالت و توحش خود را برسر این مردم می‎ترکانند، تاکی شما از در زاری و گریه می‎خواهید برادران خودرا رام کنید و تاکی فرصت می‎دهی که این این برادرانت قتل عام کنند، فراموش نکنی که تو مالک تن‎های این مردم نیستی که بخواهی باخون این‏ها، هم معامله کنی؟ کی گفته کسانی که انتحار می‎کنند فقط پاکستانی اند؟

جناب رییس جمهور یگان روز سری بزن به بازداشتگاه امنیت ملی و ببین که چند نفر انتحاری پاکستانی در آنجا خوابیده است؟ اگر در داخل ظرفیت‎های مفعولی لازم وجود نداشته باشد ظرفیت های باالقوه‏ی فاعلی هیچ گاه فعلیت نمی‎یابد.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 15:12  توسط مصباح حسین فروغ  | 

این خانه بسیار زیباست


 

 

 

همیشه در تاریخ کشورها نمادها و سمبول‏های به عنوان شواهد مادی تاریخ وجود دارند و تجلی از جریانهای مستند تاریخی در آن کشورها می‏باشد این نمادها می‏توانند یک جای  خاصی باشند، یا یک کوه و دشت خاصی باشند و یاهم یک ساختمانی باشند که راوی بی زبان یک رویداد تاریخی باشد. خانه‏ی علم و فرهنگ شوروی سابق، که نماد فرهنگ مارکسیستی از نوع قرائت استالینیستی- لینینیستی آن می‏باشد، در متن شهر کابل و در کانون جغرافیای رویدادهای پایتخت کشور قرار دارد این خانه در نخستین سال‏های دهه‏ی شصت خورشیدی و پس از به قدرت رسیدن نظام کمونیستی، توسط اتحاد جماهیر شوروی سابق ساخته شد و هدف آن ترویج ایدوئولوژی مارکسیسم بود اما این خانه امروز اهمیت تاریخی دارد و بخشی مهمی از تاریخ این کشور را در درون خود نهفته دارد، به همین خاطر این خانه نه به عنوان خانه‏ی فرهنگ شوروی سابق بلکه به عنوان یک شاهد تاریخی که بسا رویدادهای تاریخ در درون آن رقم خورده است قابل تامل است گرچند اکنون سوراخ‏های راکت از زیبای اولیه‏ی آن کاسته است و تالارهای فروریخته‏ی آن نمای نامناسبی به آن بخشیده است؛ اما این خانه سمبول رادیکالیسم در تاریخ افغانستان است و قصه‏ی درازی از حرکت‏های رادیکالیستی را در حافظه‏ی خود دارد.

خانه‏ی فرهنگ شوروی سابق عقده‏ی بود که در گلوگاه تاریخ افغانستان رویید؛ تاریخی که بنیاد آن بر تریبالیسم محض بنیان نهاده شده بود وغیر از تریبالیست‏ها که تعیین کننده‏ی مناسبات اصلی قدرت در افغانستان بودند عناصری دیگری حق مداخله و ابراز نظر در تمام امور انسانی را از دست داده بودند

وضعیت استثنایی بر تمام تاریخ این کشور سایه افکنده بود (وهنوز هم سایه افکنده است) و چون حکومت به معنای واقعی آن در سایه‏ی وضعیت استثنایی تحقق می‏یابد از همین جاست که در ادبیات فولکولور کشور مفهوم "حاکم" نهادینه شده است، به تعبیر کارل اشمیت "حاکم کسی است که در وضعیت استثنایی تصمیم می‏گیرد بنابر این برای خلق قانون نیاز به قانون ندارد".

 درسایه‏ی چنین وضعیت استثنایی بود که فاجعه از حالت استثنا به قاعده تنزل پیدا کرد، تریبالیست ها سوژه‏های محض بودند و همه‏ی حیات برهنه‏‎ها ابژه‏های منفعلی که باید سوخت ماشین تاریخ می‏شدند و این‏ها در مقام یک جسد فقط می‏توانستند تمام استعداد و هنر خودرا به کار ببرند که برای تریبالیست‏ها کاخ بسازند و البته همین قانون زنده ماندن آنان بود  در غیر آن هیچ دلیلی دیگری برای زنده ماندن نداشتند این فقط غیر تریبالست‏ها بودند که به عنوان ابژه موضوع قانون بودند و حاکمان در موقف سوژه، خود قانون بودند و هیچ قانونی جدا از حاکمیت معنا نداشت، تمام قوانین بر محور تحکیم قدرت و از موضع قدرت برون داده می‏شد و حاکم بود که می‏توانست قانون بسازد و این دقیق مصداق همان تیوری کارل اشمیت بود.

این تاریخ بسته که بهتر است انرا یک "عقده‏ی ناگشوده" بنامیم، آخر از درون منفجر شد؛ کودتای هفت ثور در واقع هیچ چیزی جز یک واکنش طبیعی در برابر یک تاریخ مبتنی بر تریبالیسم نبود و خانه‏ی فرهنگ شوروی سابق اوج تجلی این واکنش بود؛ آنانی که تفاله‏های نظام تریبالیسم تاریخ بودند آخرین عقده‏های شانرا در این خانه فریاد کردند و انگشت‏های که فقط با خشت و بیل و کلنگ خو گرفته بود این بار با تارهای دنبوره و گیتار نوای حزن انگیز حاشیه نشینی سر دادند وگلوهای آزرده‏ی که هیچ گاه جرئت فریاد نداشتند تمام غم‏ها و رنج‏های خود را از سوراخ "توله" فریاد کردند، به این ترتیب این خانه تبدیل شده بود به تریبون فریاد رادیکال‏های تاریخ افغانستان؛ اما دیری نپایید که این جریان به سوی دیگری انحراف پیداکرد؛ زیرا تفسیر لینینستی-استالینیستی از فلسفه‏ی مارکسیسم خود واکنشی بود به نظام بسته‏ی تزاری، و انقلاب بلشویکی در روسیه برساخته‏ی انحرافی از اندیشه‏ی مارکس بود. در این تفسیر از فلسفه‏ی مارکسیسم آنچه که مهم بود در اول شاید عقده گشایی بر بروضع موجود بود و این در بهترین حالتش به دست گرفتن قدرت بود ولی چون گفتیم این برساخته‏ی یک فهم انحرافی از تیوری مارکس بود بزودی منحرف شد و طبقه‏ی مسلط از نوع جدید آن و با آرایش کاملا جدید از دل این نوع تفسیر مارکسیستی برآمد همانگونه که کارل پوپر در نقد هیستوریسیسم (تاریخ باوری) می گوید: "فلسفه‏ی تاریخی مارکس طبقه‏‎ی برگزیده را جایگزین قوم برگزیده می‏کند، طبقه‏ی برگزیده افزاری است برای آفرینش جامعه‏ی بی طبقه و همان گاه طبقه‏ی است که مقدر شده زمین را میراث یابد". گرچند پوپر اصل فلسفه‏ی مارکس را مبتنی بر جایگزینی طبقه‏ی برگزیده به جای قوم برگزیده می‏داند؛ ولی بااستناد به واقعیت‏های تاریخی می‏توان گفت که در خوشبینانه ترین حالت آن تفسیر استالینیستی-لینینیستی از فلسفه‏ی مارکس در عمل، طبقه‏ی برگزیده را جایگزین قوم برگزیده کرد و از اتفاق در افغانستان، دقیق این گفته‏ی پوپر تحقق پیدا کرد، و طبقه‏ی برگزیده به جای قوم برگزیده نشست و برای حفظ خود مجبور شد ازهمان شیوه‏های پولیسی و ابزار فشار کار بگیرد (شیوه‏ی که در نظام‏های قبلی هم آزموده شده بود).

همین ماهیت پولیسی این نظام‏ها باعث شد که سرانجام پس از حدود چهارده سال جریانی دیگری در این کشور قدرت را به دست بگیرد.

چندی پس از شروع دهه‏ی هفتاد خورشیدی خانه فرهنگ اما رنگ دیگری به خود گرفت، از این خانه باز رادیکالیسم سر برکشید اما در قالب جدید.

چهره‏ی دیگری از رادیکالیسم این خانه در زمان حکومت طالبان خودرا نمایانده است این خانه در آن دوران با یک سکوت محض اعتراض خود را در برابر قرائت طالبانیستی از اسلام ابراز کرد؛ زیرا سکوت فریادی است که فقط گوش های آگاه تاریخ می‏تواند آن را بشنود، این خانه هیچ وجه مشترکی با ایدیولوژی طالبانیستی نداشت هم از نظر تکوینی این خانه بر بنیاد اندیشه‏های رادیکال بنا شده بود و هم از نظر ظاهر، ساختمان این خانه با شیوه‏ی مهندسی مدرن و با استفاده از ابزار نوین ساختمانی بناشده بود در حالیکه طالبانیسم خود را بانی برگشت به سنن حکمرانی قدیم می‏دانست و با هیچ پدیده‏ی جدیدی جز تفنگ سر آشتی نداشت؛ از همین رو در این مقطع از تاریخ، خانه‏ی فرهنگ شوروی سابق در یک انزوای محض بسر برد و اعتراض خود را در برابر حاکمیت، باسکوت بیان می‏کرد.

پس از شکست طالبان و استقرار نظم جدید در کشور خانه‏ی فرهنگ شوروی سابق تبدیل شد به پناهگاهی برای چهره‏های رادیکالی که نمی‏توانستند خودرا در حاشیه‏ی زندگی ببینند به همین خاطر پناه آورده بودند به تریاک؛ تا اندیشه های رادیکال خود را تخدیر کنند و زیاد در اندیشه‏های اصلاح طلبانه‏ی خود نپوسند.

شاید در همین دوران، رادیکالیسم خانه‏ی فرهنگ شوروی سابق به حد کمال رسید و پخته شد و در همین دوران بود که زبان کم کم داشت ماهیت حقیقی و اصلی خودرا از درون همین خانه می‏یافت، ساکنان این خانه داشتند یک زبان رادیکال و انتقادی را به نضج می‏رساندند زبان داشت رسالت اصلی خودرا از همین جا بازمی‏یافت؛ زیرا مهمترین کارکرد زبان کارکرد انتقادی آن است نه بیان محافظه کارانه و توجیه تغزلی وزبونانه وضع موجود و زبان این کارکرد خود را در درون این خانه کم کم یافته بود. ساکنان این خانه تمام اندیشه‏های خود را که برخاسته از واقعیت‏های عینی جامعه است بر درود دیوار این خانه حک کرده اند و تا هنوز هم در جای جای این خانه که از چشم پولیس پوشیده مانده است مصداق‏های این کارکرد انتقادی زبان به چشم می‏خورد. اما از آن رو که حکومت‏ها هیچ گاهی نمی‏خواهند اندیشه های رادیکالیستی در یک جامعه اوج بگیرد، ساکنان تخدیر شده‏ی این خانه آواره‏ی "پل ها" می‏شوند و در یک نظم جدیدی ادغام می‏شوند.

پس از این مرحله است که این خانه قد خم می‏کند و از رادیکالیسم افراطی به طرف ابتذال سنتی انحراف پیدا می‏کند. در دیوارهای این خانه اکنون الفبای خشونت سنتی نقش شده است و (ح = حمله ی انتحاری، ج = جنگ) در نظم جدید الفبایی خود تعریف می‏شود.

بر دیوارهای این خانه اکنون چهره‏های نقش بسته است که حیثیت شان جز باتفنگ معنا نمی‏یابد و هر تار ریش شان هستی خود را با یک راکت باز می‏یابد، پس بیجانیست اگر بربلندترین دیوار این خانه نوشته اند "این خانه بسیار زیباست".

این خانه نه تنها زیباست که روایتگر امینی از یک دوره‏ی حساس تاریخ این کشور است.   

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 14:41  توسط مصباح حسین فروغ  | 

پل سوخته؛ "تجلی وضعیت استثنایی"



 

این جا "پل سوخته" است، کربلای کابل! این جا پدری به دنبال جسد پسر و برادری به دنبال جسم سرد برادر است. صدها انسان اینجا هستند که آخرین سهمیه‏ی خود از دود تریاک را نفس می‏کشند وآخرین قطره‏های هیرویین را در رگ‏های خود رها می‏کنند؛ تا پایه‏ی لرزان کاخ کرزی را مستحکم نگهدارند.

اینجا پل سوخته است اما این فقط یک پل نیست که در یک جای مشخص و برای سهولت در رفت و آمد انسان‏ها ساخته شده باشد، پل سوخته به پهنای افغانستان گسترده است و به سختی صخره‏های افغانستان پایه‏ی محکمی برای پایداری قدرت سیاسی ساخته است؛ قدرتی که بر "طرد حیات برهنه" استوار است.

از کاخ ریاست جمهوری به مثابه کانون"حیات نیک" تا پل سوخته به عنوان تجلی "حیات برهنه" سه هزار متر بیشتر فاصله نیست و در عین حال پل سوخته یکی از نقاط اصلی کابل به عنوان شهر مرکزی قدرت است.

پل سوخته باتمام تعفن و انبوهی از زباله‏های خود همچنان با وقار ایستاده است و با وقار ایستاد خواهد ماند؛ حتا لند کروزرهای شیشه دودی آقای کرزی و اطرافیان او نیز پایه‏های محکم آنرا نخواهد لرزاند؛ زیرا پایداری و پایایی قدرت به "حیات برهنه" های وابسته است که در زیر این پل و در حاشیه‏ی تمام مظاهر انسانی می‏زیند.

حسین بیست و هفت سال دارد و یکی از حاشیه نشینان زندگی است که در متن استثنا و در زیر "پل سوخته" هستی خود را آتش می‏کند و آتشکده‏ی کسرایی قدرت را گرم می‏کند، حسین کاملا در نظم موجود ادغام شده است و برای او هیچ استثنای و جود ندارد، او خود، زندگی خود و تمام حیات برهنه‏های همراه خود را بانی و پاسدار نظم سیاسی و پایداری قدرت سیاسی می‏داند، او نمی‏گوید دولت چرا آنها را از این وضعیت رهایی نمی‏دهد و یا چرا برای شان تریاک نمی‏دهد که راحت تر و آسوده تر هستی خود را به پای قدرت سیاسی بریزد بلکه نگرانی او از حالتی است که قدرت سیاسی مورد تهدید قرار بگیرد! او می گوید: "اگر دولت افغانستان از طرف کدام دولت دیگر مورد تهاجم قرار بگیرد این جوانها( در حالیکه به حیات برهنه‏های همراهش اشاره می‏کند) چگونه دفاع کنند".

حسین برای خروج از این قاعده هیچ آمادگی ندارد وقتی می گویم حسین جان نمی‏خواهی ترک کنی؟ با لحنی که هر کسی می‏توانست بفهمد راست نیست می‏گوید: "تصمیم دارم یا بروم بخوابم، یا باید ترک کنم یا خانه بروم" اما او خود هم می‏فهمید که اگر در زندگی خود یکبار دروغ گفته باشد همین بار است زیرا او آنقدر در نظم موجود ادغام شده است که به هیچ چیزی جز نظم موجود اندیشیده نمی‏تواند؛ زیرا حسین حیات برهنه‏ی است به تعبیر آگامین "در حاشیه ی نظم سیاسی مستقر است و به تدریج شروع به انطباق با قلمرو سیاسی می‏کند و در نتیجه‏ی آن حذف و ادغام، برون و درون حیات نیک(Bios) و حیات برهنه(zoe) به محدوده‏ی عدم تمایز غیر قابل تفکیکی داخل می‏شود". دقیق بر همین مبنا است که پل سوخته نه تنها بر بدنه‏ی پایتخت نازیبایی ایجاد نمی‏کند بلکه زیبایی هم می‏بخشد، نه تنها و جود "پل سوخته" غریب نیست که یک امر عادی است؛ زیرا و جود این استثنا قاعده پایایی قدرت و نظم موجود سیاسی است.

حیات برهنه‏های که در حاشیه‏ی قدرت(پل سوخته) می‏زیند و برای حفظ قاعده‏ی موجود در متن استثنا قرار گرفته اند موضوع اصلی جریان قدرت است زیرا زنده اند و "حیات ابژه اصلی ملاحظات قدرت دولت است".

اکرام هم یک "حیات برهنه" است که هیچ غم و اندوهی دیگری اورا آزار نمی‏دهد جز اینکه او استاد نقاشی بر روی سنگ و ساختن ستون های سنگی است و اکنون امکان‏های مناسب در اختیارش نیست که ستون‏های محکم سنگی برای کشورش بسازد "تریاک هیچ وقت نمی تواند مرا به این حالت بیندازد این غم و رنج دنیا است که مرا به این حالت انداخته است و گرنه من استاد نقاشی برروی سنگ هستم اگر امکانش فراهم شود می‏توانم بهترین ستون‏های سنگی بسازم". اکرام خودش می‏فهمد که در کجای این عرصه قرار دارد ولی برای او دانستن این موضوع چیز تازه‏ی نیست، به همین خاطر توقع خیلی زیادی هم ندارد و فقط کمی باند نیاز دارد تا برروی زخم های دستش بگذارد او لندکروزر نمی‏خواهد و نه کاخ و گارد و دالر؛ چون او خود را چیزی بیشتر از یک وسیله‏ی که می تواند پایه‏های قدرت را با ساختن ستون‏های سنگی محکمتر کند نمی‏داند، اکرام حیات برهنه‏ی است که حذف شده است و همزمان با حذف حیات برهنه و جذب آن در نظم سیاسی مستقر عملا وضعیت استثنایی شکل می‏گیرد و این وضعیت استثنایی شاید در حد کمال خود در "پل سوخته" تجلی پیدا می‏کند و "وضعیت استثنایی بنیان مخفی است که تمام سامانه‏ی سیاسی بر آن آرام می‏گیرد" به همین خاطر است که شاید تاهنوز لندکروزرهای آقای کرزی و همراهانش بارها از روی این حیات برهنه رد شده است؛ ولی هیچ خمی به ابرو نیاورده اند و شاید هم محکم تر شدن و نو تر شدن پل سوخته تلاشی بوده است برای پایدار تر شدن "وضعیت استثنایی" در حاشیه‏ی قدرت سیاسی.

هنگامی که مرزهای یک وضعیت سیاسی شروع به آشفتن می‏کند حیات برهنه‏ی که در ان ساکن است خود را رها می‏کند و سوژه و ابژه نزاع‏های نطم سیاسی قرار می‏گیرد ازین رو حیات برهنه هم مکانی برای سازماندهی قدرت حکومتی و هم مکانی برای خلاصی از آن است به همین خاطر است که حیات برهنه‏های حاشیه نشین هر روز "پل سوخته" را پایدارتر می کنند.

پل سوخته چون عین حیات برهنه است در این جا زبان ها هم از یک آوا فراتر نرفته اند و طبیعی است که در حوزه‏ی دیالوگ "حیات نیک" کسی نمی‏تواند از یک آوا مفهوم بگیرد از همین رو هیچ گاهی دست زخمی اکرام باند پیچی نخواهد شد و نه وسایلی در اختیار او قرار خواهد گرفت که ستونهای محکم سنگی بسازد.

گرچند که "پل سوخته" قاعده‏ی قدرت است ولی از این قاعده تا آن راس هیچ رابطه‏ی طولی(پایین به بالا) برقرار نیست و این "آوا"ها هیچ گاهی نمی‏تواند آن فضای دیالوگ حیات سیاسی را در نوردد و گوش‏های آشنا با صدای ملایم موسیقی را به واسطه صدای خشک و خسته‏ی حسین و اکرام بیازارد؛ پس حسین و اکرام باید تا ابد حسین و اکرام بمانند و پل سوخته هم باید پل سوخته بماند تا ارگ ریاست به عنوان پایگاه قدرت، ارگ بماند.

این قاعده‏ها و استثناها هیچ گاهی جا، بدل نخواهند کرد نه حسین و اکرام در متن زندگی گام خواهد گذاشت و نه پل سوخته به مثابه‏ی تجلی حالت اضطرار فرو خواهد ریخت؛ زیرا این‏ها، پایه‏های محکم ارگ اند که در نبود این‏ها ارگ هم نخواهد بود و نه ارگ نشین بدون ارگ می‏تواند وجود داشته باشد و چون این قاعده از هم نمی‏پاشد پس پل سوخته هم به مثابه‏ی یک "استثنای قاعده" همچنان در حاشیه‏ی قدرت خواهد ماند.    

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 14:32  توسط مصباح حسین فروغ  | 

منفعت ملی؛ امکان یا امتناع

مصباح حسین فروغ

 

در یک کشور به خاطر هماهنگی و همکاری بین سازمان های مختلف و نیز ایجاد وحدت و همگرایی در بین مردم یک هدف بلند و مشترکی هست که برای همه‏ی مردم آن کشور تعریف شده است و به تقریب همه می‏دانند که در کارهای جمعی مبنای تصمیم گیریهای شان چه باید باشد؟ تعبیری که امروز برای این محور مشترک در تصمیم گیریهای جمعی ارایه می کنند "منفعت ملی" است.

ملت و ملیت دو مفهومی است که برخی از پژوهشگران به جدایی آن باور ندارند و بار معنایی متفاوت برای این هردو قایل نیستند؛ ولی عده ی زیادی از پژوهشگران علوم سیاسی ملیت و ملت را دو مفهوم با دو بار معنای متفاوت قلمداد می کنند.

از نظر پژوهشگران دسته ی دوم که قایل به تفکیک بین این دو مفهوم هستند ملت مرحله‏ی پیشرفته تری از ملیت هست، جیمز بریس ملت را ملیتی می داند که خود‏را در یک مجموعه‏ی سیاسی مستقل یا آرزومند استقلال سازمان داده‏است.

استالین ملیت را در اشاره به گروه بندیهای سرزمینی انسانهای به کار می‏برد که در نتیجه‏ی درآمیزی قبیله‏ها و گروه‏های نژادی در دوره‏های باستانی و فیودالی تاریخ بشر موجودیت یافتند، به عقیده ی او ملیتها با داشتن زبان مشترک مشخص می‏شدند.

استالین به خاطر پشتوانه‏ی اعتقادی که دارد شاخصه‏ی تمایز این دو مفهوم را در کنش نیروهای اقتصادی می داند.

او ملت را همبسته تر از ملیت می داند که با داشتن زبان مشترک به طور نسبی همبسته شده و این همبستگی به طور عمده در نتیجه‏ی عملکرد نیروهای اقتصادی پدید آمده است.

عده ی زیادی از پژوهشگران معتقدندکه: ملت پدیده‏ی تاریخی و جامعه شناختی و ترکیبی است از گروه‏های نژادی، خویشاوندی، زبانی و عوامل گوناگون که پس از فروپاشی جامعه‏های برده داری و فیودالی در دوره‏ی عصر جدید پدیدار شده‏است، این اجماع هم وجود دارد که ملت جماعت وابسته به سرزمین، جدا از گروه‏های نژادی، قبیله ای یا دینی مردم است.(1)

عوامل ملت شدن

برای ملت شدن پژوهشگران عوامل زیادی را ذکر کرده اند که بیشتر معطوف به زمینه های پژوهشیی می شود، که پژوهش درآنجاها صورت گرفته است؛ عواملی از قبیل خویشاوندی و نژاد، اشتراک دینی و مذهبی، اشتراک زبانی، عوامل اقتصادی، بستگی‏های جغرافیایی (patriotism) و عواملی دیگری.

در میان همه‏ی عوامل، عاملی که بیشتر فراحوزوی هست و به نوعی در تعریف‏های که از ملت ارایه می شود هم جلوه می‏کند بستگی‏های جغرافیایی است، زیرا ملت را ترکیب روانشناختی مشترک یک گروه انسانی می‏دانند که در یک جغرافیای  مشخص براثر تعاملات بلند تاریخی شکل می‏گیرد.

روند ملت سازی در افغانستان

در افغانستان گذار از پراگندگی‏های ملیتی به سوی ملت شدن، اما چگونه بوده است و اکنون چه گونه است؟

با توجه به انکه ملت، مفهومی است که ارتباط تنگاتنگ با شهروندی دارد و از مفهوم‏های است که در سده‏های اخیر وارد ادبیات سیاسی شده است، برای بررسی روند ملت سازی در افغانستان لازم است نگاهی داشته باشیم به و ضعیت سیاسی و اجتماعی  کشور در چند سده‏ی اخیر.

نظام‏های سیاسی در افغانستان به صورت عموم نظام‏های بوده است که از ایستار منافع گروهی و خانواده گی و در یک مقیاس بزرگتر، قومی عمل کرده اند. معلوم است که در سایه‏ی چنین نظامی زمینه‏ی تشکیل آن ترکیب روانشناختی و جود نخواهد داشت.

نظام‏های سیاسی در افغانستان (بدون انکه یک داوری اخلاقی در مورد آن‏ها داشته باشیم) به صورت عموم از سه حالت خارج نبوده است:

یا این نظام‏ها، نظام‏های توتالیتاریستی- استبدادی  بوده اند، یا نظام‏های ایدیولوژیک ویا هم در حالت کنونی ،دموکراسی  تحمیلی، که در حقیقت برایند فشار‏های نظامی است، تا بازتاب اراده‏ی اکثریت.

قبل از کودتای هفت ثور نظام‏های حاکم بر این کشور نظام‏های شاهی بود، که قدرت در انحصار چند خانواده بود و هر خانواده ی که می توانست یک کودتای موفق بر ضد رقیب خود به راه بیندازد چند صباحی، تا می‏توانست برای رفاه خانواده و هم پیمانان خود تلاش می کرد( البته اقدامات مقطعی که در تاریخ به خاطر آوردن یک تحول در جامعه از سوی برخی حاکمان صورت گرفته است، معلول ساختار و هدفمندی نظامها نبوده است بلکه بیشتر سلیقه های فردی در این جا دخیل بوده است. آسیب پذیری نظام‏های که این گونه اهداف داشته اند خود مؤید این ادعا است).

در نظام‏های شاهی افغانستان آنچه که باعث شده بود این نظام‏ها، رنگ توتالیتاریستی به خود بگیرد، وجود یک زنجیره ی بود که درکنار شاه به خاطر تامین منافع فردی یا صنفی‏شان در تمام تصمیم گیری‏های شاه دخیل بودند. در این زنجیره، از بازرگانان کلان گرفته تا خان های محلی و شخصیت های کاریزماتیک جامعه، همه شامل بودند که همین ویژگی این نظام‏ها باعث می‏شود با کمی تسامح این نظام‏ها را توتالیتاریستی بنامیم. گرچه که دموکراسی های به اصطلاح "تاجدار"هم در مقطع‏های از تاریخ این دوران به ظهور رسیده‏است؛ ولی این‏ها در ماهیت تفاوت چندانی با آن استبداد ندارند. به قول یکی از نویسنده‏ها "در تمام این مدت قانون به قولی" دولب زمامداربود" و مابقی لفاف‏های رنگارنگ بودند که بر روی این واقعیت پرده کشیده بودند"(2)

پس از کودتای هفت ثور، نظام‏های که تا اول دهه‏ی نخست سده‏ی بیست و یکم در این کشور حکمروایی داشتند، نظام‏های بودند که به رغم اختلاف منافع و حتا تضاد‏های که بین این نظام‏ها وجود داشت، یک وجه مشترک همه‏ی این نظامها را در یک جای به هم پیوند می زد که آنهم ایدیولوژیک بودن تمام این نظام‏ها بود. گرچند هر کدام ازاین نظام‏ها از ایدیولوژی خاص خود پیروی می‏کردند؛ ولی آنچه که برای بحث ما اهمیت دارد نفس ایدیولوژیک بودن این نظامها هست، بدون انکه به نوعیت این ایدیولوژیها کاری داشته باشیم.

استقرار نظام جدید در افغانستان که برآیند فشار های بیرونی بود دموکراسیی را با خود آورد که این هم  بر خلاف اصول دموکراسی بیشتر تحمیلی بود تا محصول اراده ی ملی.

به گفته ی یکی از نویسنده های کشور: "آخر امر بعد از اجلاس بن و هماهنگی جهان برای بازسازی افغانستان، دموکراسی از همان جای به راه افتاد که هشتاد سال پیش به راه افتاده بود.

هنوز آن قاعده‏ی معروف بر قرار بود:

-         تامین امنیت به شرط استقرار حکومت استبدادی،

-         ناامنی و هرج و مرج به شرط برانگیختن حکومت استبدادی،

-         استقرار دوباره‏ی امنیت به شرط استقرار حکومت استبدادی تر.

دور باطل تاریخ افغانستان همین سه شرط بوده است و از قرینه بر می‏آید که تا دم حاضر حرکت پیرامون همین مدار بسته ادامه داشته است".(3)

اکنون خوب است ببینیم در سایه‏ی چنین نظام‏های امکان روند ملت سازی تاکجا قابل پذیرش است؟

دو تعریف مشهور در باب "ملت" را دراین جا نقل می کنیم؛ تا در پرتو آن امکان یا امتناع این مسأله را در افغانستان بررسی کنیم؛

-         ملت گروهی است که علایق مشترک تاریخی، مذهبی، فرهنگی و زبانی، آداب و رسوم آنها را به همدیگر نزدیک کرده و پیوند می زند.(4)

-         ملت هیأتی از افراد انسانی است که در اثر سکونت در یک سرزمین معین، علی رغم اختلافهای نژادی و خونی، باهم متحد شده و در اثر زندگی مشترک به علایق و احساسات، زبان و فرهنگ مشترک رسیده اند.(5)

شکل گیری ملت به گونه‏ی که مصداق تعریف های بالا باشد مرهون تجمع چندین عامل است، که در بخش نخست همین بحث به آن اشاره شد ولی با توجه به اینکه در جامعه های که دارای ترکیب های ناهمگون زبانی، قومی و دینی می‏باشد دولت شاید تنها حلقه‏ی باشد، که این عناصر پراگنده را می‏تواند جمع کند؛ بنابراین نقش دولت در تکامل فرایند ملت سازی در کشورهای مثل افغانستان سازنده و تعیین کننده هست.

دولت ها در افغانستان درهیچ دوره‏ی نتوانسته‏ اند این نقش خود را به درستی بازی کنند؛ در نظام‏های شاهی به خاطر تعارض منافع نظام با ملت به مفهوم امروزی آن  هیچ گاهی برای ملت سازی در افغانستان تلاش صورت نگرفته است، حکومت‏ها در این دوران از نوعی بوده است که جان استوارت میل می گوید:"در میان جمعیت های دارای ملیتهای گوناگون، آسانترین راه حکومت این است که با کامیابی سیاست "تفرقه بینداز و حکومت کن" را به اجرا بگذارد".(6)

در این دوران ساختار نظام‏ها به گونه‏ی هست که موضوع ملت سازی خود به خود منتفی است.

در نظامهای ایدیولوژیک، چون هدف اصلی نظام پیاده کردن ایدیولوژی مطلوب نظام هست، علاوه بر عناصر دیگری که باعث پراگندگی گروه‏های مختلف در جامعه می شود ایدیولوژی نظام حاکم فاصله‏ی دیگری به میان می‏آورد. در این گونه نظام مسأله‏ی ملت سازی تبدیل می‏شود به یک پدیده‏ی فرعی و فراموش شده. به ویژه اگر ایدیولوژی یک ایدیولوژی کامل بیگانه باشد در آنصورت گروه ها ی مختلف به صورت واکنشی گردهم می آیند و در برابر ایدیولوژی گروه حاکم می ایستند؛ نمونه‏ی چنین حرکتی در تقابل مجاهدین با نظام‏های کمونیستی در افغانستان بود.

در دموکراسی تحمیلی فعلی در افغانستان هم دیده می شود که زمینه برای ملت شدن خیلی هم بیشتر از آنچه که در نظام‏های قبلی یادآوری شد، وجود ندارد.

در این نظام، پایداری نظام در حدی زیادی به فشار های نظامی وابسته است و طبیعی است که نظامی برآیند فشار نظامی باشد و پایداری آن نیز به فشار نظامی وابسته باشد، شکل گیری نهاد های ملی در سایه ی چنین نظامی چه گونه توجیه پذیر است؟

هنوز هم در سایه‏ی ارزشهای به اصطلاح دموکراتیک عقده‏های قومی، زبانی، مذهبی و سمتی پرورده می‏شود.

بنا بر همین ملاحظه‏های که وجود دارد می‏توان گفت، برخلاف ادعاهای که از تریبون‏های رسمی می شود در افغانستان هنوزهم از ملت خبری نیست. این ادعا را وجود اصطلاح"قومیت" در ادبیات حقوقی این کشور، بیشتر تایید می‏کند؛ زیرا در نظام‏های دموکراتیک حقوق شهروندی مطرح است و تمام اتباع از آدرس شهروند ذیحق شناخته می شوند، نه از آدرس قوم و زبان و مذهب و چیزهای دیگر.

دامن سخن را این گونه جمع می کنیم که: چون ملت هنوز در این کشور وجود ندارد، صحبت از "منفعت ملی" هم جز خود فریبی چیزی نخواهد بود.

اینکه آیا جهان قادر خواهد بود که برای مردم این سرزمین مدار درستی تعیین کند؟ و آیا مردم این سرزمین سر انجام محور واحدی برای همزیستی خواهند یافت؟ زمان در این مورد داوری خواهد کرد.

منابع:

  1. عالم، عبدالرحمان. بنیاد های علم سیاست. نشر نی ، چاپ هجدهم، 1378، تهران. صفحه 152
  2. عثمان، محمد اکرم. کوچه‏ی ما. انتشارات عرفان، چاپ اول 1388، تهران، ج دوم، صفحه 676
  3. همان
  4. اکرمی، مهدی. حقوق بین الملل عمومی(1). انتشارات دانشگاه پیام نور،چاپ اول 1381، تهران، صفحه66.
  5. محمدی، عبدالعلی. حقوق اساسی جمهوری اسلامی افغانستان. نشر مؤسسه ی تحصیلات عالی خاتم النبیین، چاپ نخست1387، کابل، صفحه39.
  6. عالم، عبدالرحمان. بنیاد های علم سیاست. نشر نی ، چاپ هجدهم، 1378، تهران. صفحه 154

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 15:57  توسط مصباح حسین فروغ  | 

منفعت ملی؛ امکان یا امتناع

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 15:1  توسط مصباح حسین فروغ  | 

این نبشته مال چندی پیش هست که از لابلای آن نیز می توان فهمید ولی به علت و جود یکسری مشکلات نتوانسته بودم تا حلا آنرا در خدمت شما قرار دهم

از کوچه‎ی ما تا پارلمان

مصباح حسین "فروغ"

 

چهره ی زمستان کابل را کوچه های پر از گل و لای آن رنگ دیگر می بخشد شاید برای از ما بهتران، گشت و گذار در این کوچه ها و جاده ها تحمل پذیر نباشد همانگونه که خیلی از چیزهای دیگر ما برای آنان تحمل پذیر نیست؛ یکروز صبح که طرف دفتر میامدم و قهراً باید از کوچه ی با همان اوصاف بالا می گذشتم ناخود آگاه پایم در یک گودال لغزید و به طرف شخصی که موازی با من از آنسوی کوچه می رفت آب گل آلود پاشیده شد با عجله قبل از انکه شخص چیزی بگوید گفتم: "برادر ببخشید ، متوجه نبودم پایم لغزید داخل گودال"! شخص که گویی تمام دنیا را بر سر او خراب کرده باشم چنان نگاه کرد که به اندازه ی تمام گل و لای های کوچه های کابل نفرت تحویل من داد  و سپس با خشم و عقده لب از هم گشود و گفت :"تمام لباسهایم را کثیف کردی معذرت تورا بخورم چکنم؟".

من که در برابر آن شخص هیچ چیزی برای گفتن نداشتم و فهمیدم اگر یک بار دیگر لب باز کنم با چند تا مشت و لگد استقبال می شوم ، سرم را پایین انداختم و به راه خود ادامه دادم.

در مسیر راه تا دفتر به جریانی که روز پیش در دفتر اتفاق افتاده بود می اندیشیدم؛ جریان از این قرار بود که با جمعی از همکاران جریان جلسه ی روز سوم مجلس نمایندگان را از طریق تلویزیون تماشا می کردیم که تا یکساعت پس از شروع جلسه بگو مگو های نماینده های ملت بر سر انکه چی کسی صحبت بکند و چی کسی صحبت نکند به نتیجه نمی رسید، یکی از نماینده ها برای انکه کمی به اصطلاح همکاران خود را متوجه کند که نظم را مراعات کنند؛ چون همه ی مردم آنهارا از طریق تلویزیون می بینند چنان با برخورد شدید از سوی برخی از نماینده های دیگر مواجه شد که ما هیچ کدام انتظار نداشتیم به خاطر یک چنین مسله ی کار به آنجاها بکشد. پس ازین اتفاق کارشناسی ها شروع شد و هر کدام چیزی می گفتیم؛ یکی ابراز تاسف می کرد ، یکی هم فلان نماینده را تحسین می کرد ، یک به فلان نماینده حق میداد و.... و من هم مثل هیشه احساساتی شدم و گفتم باید ... می شد.

این جریانی بود که در دفتر اتفاق افتاده بود، آنروز نیز دوباره به یاد همین مسله افتادم و انکه چی ارتباطی بین این کوچه ی گل آلود و آدمهای آن با آن ساختمان پر شکوه و شخصیتهای آن وجود دارد؟

شاید آنانیکه امروز و بر آن کرسیها به عنوان نماینده ی مردم لمیده اند نماینده ی همین مردم اند و پشتوانه ی مشروعیت شان همین کوچه های گل آلود و آدم های این چینینی هست ، شاید آنها هم روز گاری ساکنان همین کوچه ها بوده اند ،شاید هم آنها با کوله باری پر از آنچه در این کوچه های می گذرد به سوی آن ساختمان پر شکوه برای نمایندگی از آدم های کوچه رفته اند و شاید هم حق با آنها باشد!

آری !

مردمی که حداقل یک نسل شان با دود و باروت خو گرفته اند در کشوری که هنوز سر گلوله های منفجرناشده ی که برای کشتن یک انسان رها شده بود قربانی می گیرد و برای دومین بار شانس کشتن پیدا می کند و در پایتختی که هنوز خانه های نیم سوخته در آن به چشم می خورد اگر مردم این گونه نباشند چی گونه باید باشند؟ و اگر نماینده ها این مردم آنگونه نباشند چی گونه باید باشند؟

پارلمان امروز افغانستان مانند گرهی در گلوی بغض گرفته ی تاریخ است؛ جای برای عقده گشایی ها و تریبونی برای تمام فریادهای نکرده، پس عجیب نیست اگر کوچکترین حرف در این مجلس به یک رویارویی فزیکی بینجامد یا تعهد کاری نمایندگان آن در حدی باشد که در کمتر روزی کرسی های خالی آن کمتر از کرسی های پر باشد.

بیشترینه اعضای یک جامعه را طبقه ی متوسط تشکیل می دهد و طبیعی است که در نظامهای مردم سالار همین طبقه هم سرنوشت نظام سیاسی را تعیین می کند در واقع  ساختار یک نظام سیاسی و عملکرد آن تبلور آگاهی و خرد سیاسی شهروندان است، طبقه ی متوسط در افغانستان نسل پرورده ی دود و باروت هست؛ نسل عقده های ناگشوده و فریاد های خفه شده در گلو، و بی جا نیست اگر پارلمان امروزی را بستری برای عقده گشایی ها و فریاد های بی جهت بنامیم.

بر خلاف تمام کسانی که حادثه ی آنروزی در مجلس نمایندگان را غیر طبیعی و خلاف الگوهای رفتاری در نهادی مثل پارلمان پنداشتند من باور دارم که این مسله یک امر کاملا عادی  و قابل انتظار در کشوری مثل افغانستان هست.

تمام لایه های اجتماعی در این جامعه پر است از خشونت و الگوهای رفتاری خشن و آدمها همه عقده ی و پردرد ، پارلمان هم چیزی نیست جز عصاره ی این عقده ها و دردها.

به عنوان سخن آخر بر خلاف تمام کسانی دیگر، من به نماینده ها حق می دهم اگر از سوی آنان یک چنین الگوهای رفتاری غیر معمول به مشاهده می رسد و لی امید وارم گذر زمان بتواند  باعث ترویج الگوهای مثبت رفتاری و شیوه های نوین تعامل اجتماعی و سیاسی در بین ما شود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 15:4  توسط مصباح حسین فروغ  | 

دین؛ وسیله ی سرگردان در دست قدرت

 

 

  

 

 

می خواهم با طرح چند پرسش این نبشته را شروع کنم، پرسشهای که به رغم سادگی شاید کمتر فرصت کرده ایم به آن بیندیشیم.

1. چرا عده‏ی از جوانان ما به ادیان دیگر روی می آورند؟

2.  چرا ارزشهای دینی در بین جوانان ما کمرنگ شده است؟ ( این پرسش ناظر به حالتهای عادی هست به حالتی که با تحریک احساسات، جوانان به جاده ها کشانده می‏شوند و شعار می‏دهند؛ زیرا این مورد از شاخصه‏های جوانی هست تا علامت دین مداری)

3. وچرا...

سنگسار شدن یک زوج جوان چند روز پیش در ولایت کندوز هر وجدان بیداری را تکان داد، اما ایکاش فقط همین می بود؛ عایشه خانم جوانی در جنوب بینی‏اش بریده شد، دو خانم در غزنی تیر باران شد، استاد حمیده برمکی در یک حمله‏ی انتحاری در کابل شهید شد و ...

مواردی از این گونه آنقدر هستند که کتاب سیاه تاریخ را تا بخواهی قطور می‏توانند.

اما این گونه اعمال از کدام آدرس صورت می گیرد و توجیه عاملین آن از انجام آن چی هست؟

شاید یک پاسخ ساده و بی تکلف بتواند عاملین آنرا تبرئه کند: به خاطر تطبیق شریعت محمدی(ص).

شریعتی که روزگاری زخمهای ستمدیده‏ترین مردم تاریخ را التیام بخشید، وحشی‏ترین انسانان زمین را رام ساخت، بار سنگین بردگی را از دوش انسان سیاه برگرفت و اورا تا بام خانه‏ی کعبه بالا برد تا فریاد رستگاری انسان را سر دهد، شریعتی که براساس آن حاکم منحرف با زوز شمشیر کمزور ترین انسان راست شده می توانست، هیچ یهودی و کافری حقش نادیده گرفته نمی‏شد و در پر تو آن شریعت زمامدار یک کشور بزرگ و مقتدر بر بالینی از خار سر می گذاشت و برای تامین معیشت  راهیی بیابانها می شد تا خار جمع کند.

و اکنون شریعت هر روز توجیهی می بافد برای گرفتن جان یک انسان، بریدن عضو یک خانم و انفجار دادن یک انسان برای کشتن صدها انسان دیگر.

معمولا جوان تند مزاج هست و احساساتی و همین ویژگی جوان کمتر به او فرصت می دهد با بسا از مسایل تعامل خردمدارانه تر داشته باشد؛ بویژه انکه در کشوری مثل افغانستان جوانان  عمدتا بی سواد اند و آگاهی لازم از حقیقت ها ندارند، نقش احساسات جوانی تعیین کننده تر هست.

تصور کنید در کشوریکه حداقل بیش از سه دهه می شود بنام دین هستی انسان گرفته می شود، در کشوریکه تازیانه ها از آدرس دین بر پشت و بالین انسانی که هیچ گاه جرمش ثابت نشده است کوبیده می‏شود، در کشوری که بنام دین بر نمازگزاران حمله می شود و در جامعه ی که سمبول دین مداری در آن ریش بلند و چادری باشد منطقی ترین قضاوتی که یک جوان می تواند پیش خود نسبت به این داشته باشد چی می تواند باشد.

نسل جوان امروز در افغانستان نسلی است سرگردان در میان هنجار ها و ارزشهای متضادیکه هر کدام به نوبت چند صباحی اورا به سوی کشانده اند اما او هیچ نقشی فعالی در این میان نداشته است.

جوان دیروز افغانستان مجاهد بود که در برابر نفوذ کمونیسم و به خاطر حفظ ارزشهای متعالی اسلام کوه به کوه به دنبال کمونیستی سرگردان بود تا با کلنگی بر فرقش بکوبد یا باگلوله‏ی دست ساز تفنگش را به سوی او نشانه رود.

اما همین جوان مجاهد دیروزپس از انکه دیگر کمونیستی برای کشتن نیافت به سوی کوه دیگری برای کشتن جوان مجاهد دیگر حرکت کرد تا اورا که آلت دست بیگانگان و مزدور خارجیها شده بود از سر راه بردارد، ولی او همین گونه و بدون هیچ پشتوانه‏ی هم این کار را نمی کرد او مشروعیت کار خود را از لابلای دستورهای می گرفت که سند آن به دین نسبت داده میشد.

   جوان امروز اما یا واسکتی را به خود می بندد که برای اشاعه‏ی دین محمدی(ص) آنرا انفجاردهد وخود نیز قربانی دین شود و یا برای فرار ازین بی هویتی به دامن کلیسا می خزد و مسیحی می شود.

نمیدانم کاخ نشینان که با تمام تشکیلات عریض وطویل امنیتی خود به دنبال چند جوان سرگشته کوچه به کوچه سرگردان هستند تا عبرتی باشد برای  جوانان دیگر و نمایندگان ملت که با احساسات تمام گلو پاره کردند و ابراز تاسف کردند ازین که چرا چند جوان مسیحی شده است آیا به این نیز اندیشیده بودند که چرایی این پدیده در کجا نهفته است؟

متاسفانه در این کشور با کمتر پدیده‏ی برخورد علمی و مبتنی بر خرد صورت می گیرد با تمام مسایل فقط یک نوع برخورد می شود که از گلو پاره کردنهای پارلمانی گرفته تا محکومیت ها و برگزاری کنفرانسهای مطبوعاتی همه را شامل می شود جز انکه به هیچ مسأله‏ی از دید کارشناسانه دیده نمی‏شود و ریشه‏های اصلی شناسایی نمی‏شود.

خشونتهای سیستماتیک و غیرانسانیی که امروز علیه زنان جریان دارد همواره با یک توجیه دینی و شرعی از جانب عاملان آن توأم بوده است و واکنش‏ها به ان نیز در بسیاری از موارد از موضع دین هست که چنین اعمالی نکوهش می شود ولی در عمل چیز دیگری جریان دارد؛ از آن طرف مذمت این کنشهای به اصطلاح غیر دینی و لی ازین طرف دوام تلاشها برای جادادن این جریان‏ها در قدرت!

مگر این چی هست جز بازی ابزاری با دین و ارزشهای دینی؟

جوان دیگر در این فضا نمی‏تواند به دنبال متون کهن و معتبر بگردد تا حقیقت دین را در یابد برای او تمام این جریان‏ها عین دین و مبتنی برارزشهای دینی جلوه می کند.

پس چی کند جوان اگر ترک دین نکند و چی انتظاری از او هست اگر نسبت به ارزشهای دینی دلسرد می‏شود؟

مگر نه این است که انسان محکوم به آزادی هست و این محکومیت در ناگزیرترین حالت آن چی می تواند باشد جز فرار؟

حاصل سخن انکه اگر نسبت به آنچه امروز در این کشور از آدرس دین جریان دارد فکری نشود جوان فردا در این کشور چگونه خواهد بود و با چی هویتی؟

و ایکاش بهتر از امروز باشد.

 

نوشته از: مصباح حسین"فروغ"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 13:37  توسط مصباح حسین فروغ  | 

انقلاب

 

  انقلاب؛ انتخاب شکست

 

به بهانه‏ی انقلاب مصر بر‏آن شدم که در باب انقلاب چیزی بنگارم؛ ولی پیش ازانکه متن را مطالعه بفرمایید لازم است یک مسأله را تذکر بدهم و آن انکه این نبشته هیچ ربطی از لحاظ محتوای به انقلاب مصر یا هیچ انقلاب دیگری ندارد و انقلاب به عنوان انقلاب و بدون هیچ متعلقی در این نبشته مورد کاوش قرار گرفته است نویسنده خوشحال می‏شود اگر توانسته‏باشد به مدد این نبشته پرسشی را حل و پرسش‎‏های را بر انگیخته‏باشد

 

انقلاب یک پدیده‏ی مدرن هست و از و یژگی‏های قرون اخیر شمرده می‏شود، که آدم‏ها برای رسیدن به برخی از خواسته‎‏های جمعی خویش به آن متوسل می‏شوند.

به صورت طبیعی در هر‏انقلابی که در دنیا اتفاق می‏افتد دو جنبه‏ی عاطفه و خرد وجود دارد و هردو به سهم خود در براندازی یک نظام یا تداوم حرکت‏های انقلابی دریک کشور مؤثر است؛ آنجاییکه فریاد است و مرده باد و زنده باد، عاطفه‏های بارور شده‏ی آدم‏ها است که خشم شده است ، خشم‏ها حرکت و حرکت‏ها فشاری که یک قدرت را به چالش می‏طلبد. اما در آنسوی دیگر همیشه چند نفری هست که آنان را رهبران یک حرکت انقلابی می‏نامند. بعد عقلانی یک انقلاب با نقشی که این آدم‏ها در یک حرکت انقلابی دارند، مصداق می یابد. و همین آدمها هم در نهایت سرنوشت نظام‏های پسا انقلابی را معین می‏کنند.

هر‏انقلابی با هرچیزی توجیه شود در نهایت به خاطر نارضایتی انقلاب‏گران از نظام موجود  وجاگزینی آن با نظام مطلوب به وقوع می‏پیوندد؛ زیرا موقعی که عدالت در یک جامعه افول کند و ثروت و قدرت و معرفت در دست عده‏ی خاصی متراکم شود و اکثریت اعضای جامعه از آن بی‏بهره باشند در آنصورت است که در روان اکثریت محروم عقده ایجاد می‏شود و این عقده، فقط یک رهبری خردمند می‏خواهد تا تبدیل شود به یک قدرتی که برخلاف قدرت متمرکز در جامعه عرض اندام کند و موجودیت و حتا مشروعیت آنرا به چالش بطلبد. رهبری خردمند به صورت معمول برای انکه بتواند از عقده های خفته در جامعه در مسیر اهداف خویش بهره ببرد نخستین کاری که می‏کند یک طرح خیالی و ناکجاآبادی از یک نظام مطلوب را برای مردم می‏دهد که این طرح در قالب یک سلسله شعارهای اساسی و در اکثر موارد تکراری به خورد مردم داده می‏شود تا خاکسترعقده‏ی آنان را شعله‏ورکند.

در تمام حرکت های انقلابی در دنیا یک سلسله شعارها به عنوان چراغ راه انقلاب‏گران از گلوی انقلاب‏گران فریاد می‏شود و هدف نهایی انقلاب‏گران نیز تحقق همین شعارها در جامعه هست؛ ولی در تمام انقلاب‏ها در دنیا چند شعار اساسی وجود دارد که برای تحقق همان شعار‏ها انقلاب صورت می گیرد، این شعار‏ها عبارتند از: استقلال، آزادی وعدالت اجتماعی.

مسأله‏ی قابل تأمل دیگری که باید به آن توجه شود این هست که تمام حرکت‏های انقلابی در دنیا لزوما به تغییر و جاگزینی یک نظام منجر نمی‏شود و بسا حرکتهای انقلابی در تاریخ وجود دارد که از سوی نظام حاکم کوبیده می‏شود و بسا انقلاب‏گرانی که راهی زندان‏ها می شوند.بنا بر این هر‏حرکت انقلابی محکوم به پیروزی نیست؛ ولی برخی از جنبش‏های انقلابی در نهایت به پیروزی می رسند و نظام موجود را سر نگون می‏کنند؛ اما آیا پس از سرنگونی نظام موجود نظام مطلوب جاگزین آن می شود؟ این پرسشی است که این نبشته در پی پاسخ آن هست.

برای انکه از بحث یک نتیجه‏ی بهتر بگیریم در گام نخست صحبت را برروی واژگانی متمرکز می‏کنیم که در هر انقلابی جزء اساسی شعار انقلاب گران هست:

1.استقلال یک نظام سیاسی در ارتباط با نوع سیاست خارجی همان نظام تعریف می‏شود

و انکه نظام در ارتباط با نظام‏های دیگر از چه موقفی پیش می آید  آیا برای تصمیمات خود نیاز مند آنست که از یک منبع بیرونی مشروعیت حاصل کند یا نه، خود می‏تواند بر مبنای منافع ملی کشور تصمیم به انجام یا ترک یک کار بگیرد. دراین جاست که اگر دولتمردان یک کشور به گونه‏ی عمل کنند که این توهم برای شهروندان ایجاد شود که در تصمیمات دولت  غیر از منافع ملی کشور چیزهای دیگری هم دخیل است این احساس برای آنها ایجاد می شود که دولت شان وابسته به بیرونی‏ها هست و به اصطلاح استقلال شان از بین رفته است در این جا هست که حس بدبینی نسبت به این دولت در بین شهروندان پدید می‏آید.

 

2. آزادی برای آدمها یک ارزش ویژه و به خصوصی دارد که انسانیت انسان‏ها در سایه‏ی آن تحقق می یابد زیرا بارزترین و یژگی انسان داشتن آزادی و قدرت انتخاب هست اما زمانیکه انسان‏ها از قدرت انتخاب شان کاسته شود و به نوعی برسر راه شان قیوداتی وضع شود که آزادی آنان را از آنان بگیرد در این صورت هست که آدم‏ها احساس می کنند دیگر زندگی برای شان بی ارزش شده است و بر همین مبنا هست که در این حالت انسانها ظرفیت بالایی برای قیام و شورش علیه آنانی که آزادی آنها را ستانده اند پیدا می کنند و می‏خواهند بند های گذاشته‏شده را از سر راه شان بردارند.

3. عدالت اجتماعی در رابطه به نوعیت توزیع ثروت، قدرت و معرفت در یک جامعه تعریف می شود، اگر افراد در یک جامعه به عنوان شهروندان باهم برابر در نظر گرفته شوند و برای هرکدام سهم برابر با دیگران در ثروت، قدرت و معرفت در نظر گرفته‏شود به گونه‏ی که برای تمام افراد زمینه ی مشارکت برابر د ر تصمیم گیریهای جمعی وجود داشته باشد و دسترسی تمام اعضای جامعه به امکانات رفاهی و معرفتی به صورت یکسان باشد، دراین صورت احتمال بروز حرکت‏های انقلابی در آن جامعه کمتر خواهد بود اما اگر در جامعه به گونه‏ی شود که شهروندان درجه بندی شوند و نقش تعیین کننده در تصمیمات جمعی با درجه اولی ها باشد، انباشت ثروت هم در نزد آنان باشد و فقط آنان به امکانات بیشتر معرفتی دسترسی داشته باشند در آنصورت است که درجه دومی ها که به صورت معمول اکثریت هم هستند عقده مند می‏شوند و این عقده ها توانایی هر نوع عمل تخریبی بر ضد نظام حاکم را به آنان می‏دهد.

در هر جامعه زمانی حرکت های انقلابی بروز می کند که قصه‏ی عدالت اجتماعی، آزادی و استقلال آنگونه شود که گفته شد، در این حالت است که آدم‏های که در دسته‏ی شهروندان درجه دوم قرارگرفته اند و آزادی و استقلال کشور خودرا از دست رفته می‏پندارند خودرا ناگزیر می‏بینند که برای اعاده‏ی دوباره‏ی آنچه که از دست شان رفته به تند ترین و شاید خشن ترین اقدام‏ها متوسل شوند در این حالت که از نظر عاطفی همه آماده‏ی حرکت هستند فقط نقش یک رهبری خردمند می‏ماند که باید کسی یا گروهی آنرا بازی کند و مدینه‏ی فاضله‏ی مردم را در قالب شعارهای از نوع آزادی، عدالت اجتماعی و استقلال برای شان ترسیم کند و مردم هم که انسانیت شان را در سایه‏ی نظام موجود به نوعی از دست رفته می‏بینند حاضر اند به قیمت جان شان مبارزه کنند تا به استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی برسند یا به عبارت بهتراز نظام موجود به سمت نظام مطلوب گذار کنند، ولی این آرمانی هست که در هیچ انقلابی، انقلاب گران به آن نرسیده اند؛ چرایی این مسأله بازهم به سرنوشت پساانقلابیی همان شعارهای اساسی انقلاب گران برمی گردد.

 همانگونه که یاد آوری کردیم پ، هر حرکت انقلابی لزوما به تغییر در نظام سیاسی کشورها منجر نمی شود و چه بسا حرکتهای انقلابیی که ابراز فشار نظام حاکم برآن غالب می شود مانند جریان سرنوشت جنبش سبز در ایران، پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر در آن کشور. ولی حتا در صورتی که یک حرکت انقلابی به پیروزی برسد و منجر به پایه گذاری نظام جدید در یک کشور شود در آنصورت بازهم آن شعارها تحقق نخواهد یافت؛ زیرا نظامی که پس از انقلاب به میان آمده است برای تداوم خویش مجبوراست که آزادی مخالفان خود را محدود کند، و دسترسی آنان را به قدرت و امکانات رفاهی و معرفتی نیز تا اندازه ای باید محدود کند و همین گونه در پشت اکثر حرکتهای انقلابی در دنیا یک قدرت بیرونی در کار است که به صورت طبیعی در نظام پسا انقلابی هم باید حضورش ملموس باشد ولی این را تمام آنانی که به خیابانها می ریزند نمی دانند و نمیتوانند بفهمند ولی حلقه ی خاصی که در موقعیت رهبری قرار دارد در جریان آن هست ولی تشخیص این مورد در کل کاری سختی هست و حتا پس از برقراری نظام جدید هم تثبیت ان کاری سختی هست و لی در مورد عدالت اجتماعی و آزادی به وضوح دیده می شود که سرنوشت همان است که بود و شاید این بار کمی بهتر از گذشته باشد.

نمونه‏ی بارز این مدعا انقلاب کمونیستی روسیه هست اساسی ترین وعده ی که در این انقلاب به مردم داده شد تامین عدالت اجتماعی بود ولی میبینیم، پس از انکه نظام جدید بنیه اش محکم می شود بدترین فجایع انسانی را بار می‏آورد؛ در دهه‏ی دوم سده ی بیستم هزاران انسان به عنوان خرده بورژوا که در حقیقت مخالفان درون حزبی استالین بودند کشته شدند و در دهه‏ی سوم همین سده با عنوان کولاک ها صدها هزار کشاورز در مناطق مختلف روسیه قتل عام شدند.

همین گونه در انقلاب ایران پس از پیروزی انقلاب و به میان آمدن نظام جدید در این کشور مخالفان نظام در هر دوره‏ی به شدت کوبیده می‏شوند، آزادی‏های شان به بهانه‏های مختلف سلب می‏شود که ما نمونه‏ی حرکت اعتراضی مردم ایران را علیه نظام پسا انقلابی موجود در ایران،سال گذشته دیدیم.

نمونه‏های ازین دست در تمام انقلاب‏های دنیا دیده می‏شود و دیده شده‏است؛ بنا بر این در یک کلمه گفته می توانیم که تمام انقلاب‏ها در دنیا نسبت به تحقق آرمانهای انقلاب گران در ذات خود شکست خورده است ولی شاید ناگزیری در مواردی آدمها را به سوی انقلاب کشانیده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 13:34  توسط مصباح حسین فروغ  |